آرشیو
من که ضریح را دیده‌ام؛ می‌خواهی وصفش کنم؟
تاریخ : 1397/4/27 چهارشنبه
تعداد بازديد: -

من که ضریح را دیده‌ام؛ می‌خواهی وصفش کنم؟

معصومه من که ضریح را دیده‌ام. با شلوغی هم دیده‌ام. می‌خواهی وصفش کنم؟ تو را هم دیده‌ام. همین دیشب. موهایت بوی ابریشم می‌داد و سوزن سوزنش زیتونی بود.
من که نمی‌دانستم زیتونی است خودت زیتون آوردی یک سیاه یک سبز گفتی ببین این یکی می‌شود رنگ موهایم. راست می‌گفتی. گفتی مشکی هم می‌شود عقیق‌ات.
گفتم معصومه یکی کافی است. گفتی دست‌هایت باید پر باشد از عقیق. پنچ انگشتت. گفته بودم می‌دانم که این‌ها خدا تومن است جایش دوست دارم برای خودت بگیری هر چه می خواهی. یکی هم ایمن می‌کند. باز که نشسته‌ای این‌جا. زن به زیارتت برس. مگر نمی‌شود خوابت را ببینم؟ بگویم حتی لباس تنت چه بود؟ زیر چادر گریه می‌کنی فکر می‌کنی نمی‌ شنوم؟
گریه نکن زن. آمدیم که بروی دست بکشی ضریح، آمدی نشستی کنار من زیر چادر ریز ریز چه میکنی؟
این را گوش کن خنده‌ات می‌گیرد. آن موقع که این عقیق مشکی را کردی دستم؟ گفتی مشکی است طرح فیلی، نگفتمت. چند شب قبلش خواب عباس را دیده بودم. همسایه‌مان. دستش از همین طرح فیلی‌ها بود. گفتم مرد تو را چه به این‌ها. شوخی‌شوخی خواستم از دستش بگیرم گفت زحمتم ننداز بروم با آب سرد چند بار بشویم. گفتم عباس برعکس است؟ اگر هم باید آب بکشی که خدا ببخشد ما را. از همان وقت توی دلم مانده بود. عینش را گرفتی دو هفته بعد. باز الان گریه از سر می گیری و می‌گویی از کجا می‌دانی عین همان است. دیدی؟ من تو را می‌دانم. خطا کردم زن. خواب بی‌خواب. چیزی نمی‌ گویم. بیا برایت بخوانم:  وَالتِّينِ وَالزَّيْتُونِ- وَطُورِ سِينِينَ - وَهَذَا الْبَلَدِ الْأَمِينِ- لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ. اما معصومه خانم آن موقع که فیروزه دستم کردی گفتی گرفته‌ام نگاهش کنی چشمت قوی شود، یادت هست؟

عکس نوشت: متانت محبی
عکس: محمد جواد مشهدی
 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
تعداد بازديد اين صفحه: 740