یکشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۰۲

خیلی زود؛ خیلی نزدیک

 
مثلا روسری آبیه باشه واسه محبوبه. قرمزه برای حنانه. صورتیه ام برای ریحانه. اون مانتو زرشکی ام واسه مامان اعظم. ولی نه. میترسم اندازه ش نباشه. مامان اعظم چاق شده. واسه خاطر کورتوناس. حالا ایشالله خوب میشه کورتوناشو قطع میکنه، دوباره لاغر میشه، اندازه ش میشه. ولی اگه بگیرم و خوشش نیاد چی؟ آخه خیلی خوش سلیقه س. اصلا زرشک بگیرم برامون خورشت خلال درست کنه؟ ولی زرشک زود تموم میشه. میخوام براش یادگاری بمونه که هر وقت چشمش بهش افتاد، برام دعا کنه. اون کیفا قشنگه. هر روز برمیداره. دوباره سرحال میشه. میره مدرسه بالا سر بچه ها. اصلا سفر بعدی با هم میایم. از اینجا رد میشیم. میگم یه روزی با کلی وسواس جلوی این فروشگاه وایستادم براتون یه سوغات بگیرم تبرک کنم. شاید اون روز یه قواره پارچه چادری بگیره برا دومادی محسن. مثل همون چادری که سر عقد به من داد. شاید محبوبه و حنانه و ریحانه عروس  شده باشن. یا مثلا من دوباره مادر شده باشم. آدمیزاد به امید زنده ست دیگه. کاش اون روز با یه بغل حاجت روا شده بیایم. ولی نه. خیلی دیره. دلم میخواد اونقدر زود دوباره برگردم مشهد که هنوز جنس های پشت این ویترین عوض نشده باشه. خیلی زود. خیلی نزدیک....

نویسنده: آزاده چشمه سنگی
 

مولف/نویسنده/عکاس
برچسب‌ها

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود