چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۰۵

زیبا شود به کارگه عشق، کار من


اوایل نوجوانیام وقتی خسته و گرما زده روی پلهی دم در خانهمان نشسته بودم، یکی از بچههای محله، همانطور که با دوچرخهاش میرفت، برگشت و با طعنه به من گفت: «رسول لاری! بابات داره اینقدر آب خنک میخوره، کلیهش نترکه؟!» دلم شکست. آنقدری که عصر به صاحب کارم گفتم: «میشه امروز زودتر تعطیلم کنی؟ میخوام برم حرم.»

همین جایی که الان ایستادهام، ایستادم و با بغضی که فکم را میلرزاند از تو خواستم زودتر پولی دستم بیاید تا بتوانم پدرم را از زندان آزاد کنم. همین هم شد. پدرم آزاد شد. از آن محل رفتیم. پولهای زیادتری هم دستم آمد. زندگیمان چرخید. از فلک زدهی مقروض، شدیم آنهایی که خانهی دربست دارند و مستاجر نیستند. نمیدانم به خاطر بغض آن روزم که در بین راه تبدیل به هق هق شده بود دنیا روی خوبش را به ما کرد یا برای تمام روز و شبهایی که کار میکردم یا از آن مهمتر بابت دعاهای شبانه روزی مادرم. ما از این شهر رفتیم. من برای خودم کسی شدم. خانوادهی خودم را پیدا کردم. مشکلات ریز و درشت به سر در خانهام میزدند یا مهمان دلم میشدند، اما درستش میکردم. به قول مادر خدابیامرزم برای خودم مردی شدم. مرد واقعی. 30 سال پیش با قدی کوتاهتر، جثهای کوچکتر و قلبی بزرگتر ایستاده بودم همین جا و فقط یک چیز از تو خواستم و تو بیشتر از آن یک چیز را به من دادی. حالا بعد از سالها آمدهام تا از تو هیچ نخواهم. آمدم تا فقط بیایم. بیایم فقط برای خودت. مثل کسی که به خانهی رفیقش میرود تا فقط دلش امن شود که در این دنیای هیچ و پوچ، یک گنجی دارد. تا مطمئن شود که اگر همه چیز داشته باشد و هیچ چیز نداشته باشد، گرانبهاترین داراییاش همین رفاقت است. این نشانهی بینیازی من نیست. نشانهی این است که تا آخر عمر باید مدیون تو باشم و برای ادای این دین هیچ چیز نمیتوانم بگویم. هیچ کار نمیتوانم بکنم جز اینکه هر سال برای تولدت هشت زندانی مقروض را آزاد کنم.

*زیبا شود به کارگه عشق، کار من
هرگه نظر به صورت زیبا کنم تو را.

فروغی بسطامی

نویسنده: عطیه میرزاامیری
 

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود