یکشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۰۹

بدرقه باران

به چمدان  دست محمد که زیپ‌هایش را تا سرحد خفه شدن می‌بندد نگاه می‌کند. دلش مثل سیر و سرکه می‌جوشد که تا این حد برای رفتن مصمم است. کاسه پرشده از گل سرخ را برمی‌دارد از کنار گلدان شمعدانی تا آن را آب  کند. مهدی کاسه را از دست ملیحه می‌گیرد و می‌گوید:«لازم نیست خانوم خانوما، آسمون زحمت شمارو  به دوش کشیده، حتم دارم با این بارو نی که می‌آد به سوریه نرسیده باید برگردم» ملیحه به زمین چشم می‌دوزد و با اخم و بغض می‌گوید« لازمه ، خیلی هم لازمه ، برو به امان خدا. از اتوبوس جا نمونی».
مهدی چهارزانو بر سر چمدانش می‌نشیند و تمام وسایلی که بی‌قاعده در کیف جا ساز کرده ، بیرون می‌ریزد و می‌گوید:«به چادرت قسم، اگر راضی نباشی نمیرم. فقط فردای قیامت جواب خانم فاطمه زهرا رو خودت بده و بگو نتونستم از آرزوهام دل بکنم».
خیلی مصمم روی مبل می‌نشیند و می‌گوید:« حالا دوتا چایی قندپهلو بریز خانم، باهم بخوریم، ما رو چه به جهاد». ملیحه خجالت می‌کشد، وسایل مهدی را دوباره با منظم توی چمدان  می‌چیند و زیپ‌های آن را محکم بسته ، جلوی در می‌گذارد. به آسمان نگاهی می‌اندازد، با لبخندی محو، مهدی را تا انتهای کوچه بدرقه می‌کند.
چادربه‌سر می‌کشد و روانه حرم می‌شود. همینطور که زیر باران زیارت‌نامه خاصه حضرت را می‌خواند، امام رضا«ع» را به تک‌تک قطرات باران قسم می‌دهد که مهدی هر چه زودتر برگردد.
نویسنده:وحدانه آخوندشریف
 

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود