چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۱۲

ما زن ها حرف هم را بهتر میفهمیم

مادرم میگفت پسر داری. از مژه های به هم چسبیده و سویی که از چشمهام رفته بود. از خشکی دستها و درد ممتد کمرم. میگفت پسر، جانِ مادر را می گیرد. مادر محمد می گفت دختر داری. از ورم صورتم گمان می کرد و کدر شدن گونه هام. می گفت دختر، قشنگی مادر را می دزدد برای خودش.این حرفها در سرم چرخ می خورد و لبخندزنان لباسهایم را جمع میکردم توی چمدان. محمد ایستاده در چارچوب در، نگران نگاهم می کرد. یک نگرانی توام با محبت. یک نگرانی که می گفت حالا نه. بگذاریم بدنیا بیاید، می رویم. از آن نگرانی ها که بین گفتن و نگفتن، مدام لب می گزید. پایمان رسید به قم، زنگ زدیم به مادرها که دلمان هوس زیارت کرده. دلتان شور نزند. مراقبیم. 
حالا محمد دوباره ایستاده توی چارچوب در اتاق مسافرخانه. با همان نگرانی نگاهم می کند. لب میگزد. زبانش به ملامت نمی رود که " گفتم نرویم. گوش نکردی". می گویم خوبم. از ذوق زیارت، سرم گیج رفت. بی راه نمی گفتم. آخرین بار، رو به همین طلایی محجوب، با چشمهایی ورم کرده گفتم یازده سال انتظارم را طاق نمیزنی با این اشک های بی وقفه؟ ما زبان هم را بهتر می قهمیم و دردهای هم را... . تو خوب می دانی ما زن ها، گریزی نداریم از غریزه ی مادری. و بعد قسم اش دادم و بی معطلی زدم بیرون. رسم ادب نبود، بارم را زمین بگذارم بعد سلانه سلانه بیایم بگویم لطفتان مستدام.  این گنبد طلایی نجیب، با آن دلتنگی آشکاری که پرچمش را در باد میرقصاند، آخرین پناهگاه من است. آمدم بگویم فرقی نمی کند در دلم دختر دارم یا پسر. چسبیده به پنجره های حضورتان درد و دل میکنم یا ناچار از پنجره ی این مسافرخانه ی کوچک. حتی فرقی ندارد بعد یازده سال حاجتروا شدم یا بیشتر. آمدم بگویم این تکه خاک، به اعتبار حضور شما زیباست که مرزهای خواهری را جابجا کردید در تصدق برادرتان. که ما در به درها، بی جواب از هر کجا، رد کاشی های آستان شما را میگیریم و نرسیده به سنگ های آستان برادرتان، حاجترواییم. این سرگیجه ها فدای سرتان. چه پسر باشد و رمقم را بگیرد، چه دختر باشد و زیبایی ام را، دست آخر حاجت روا شده ای ست که اولین تجربه  ی زیارت را در شب میلادتان داشته. توی دلم....

نویسنده: آزاده چشمه سنگی
 

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود