پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۱۳

به وقت عاشقی

چشم انتظار هم سفری ام، منتظر نشسته ام. لابلای شلوغی ها. در میان دویدن بچه ها. صدای بال کبوترها. صدای مناجات از بلندگوها. صدای خش خش نایلون های کفش. صدای جلز و ولز اسپند در اسپنددان خادمِ ایستاده در چارچوب در. منتظر نشسته ام و یادم نمی آید هیچ انتظاری دلچسب تر از این را تجربه کرده باشم. زل میزنم به ساعت. عقربه ها جوری برای سبقت گرفتن از هم پیشی گرفته اند که انگار هرگز قرار نیست آرام بگیرند. دلم میخواست یک امشب، خادم کوک کردن ساعت ها بودم. میرفتم آن بالا و پیش از آن که ساعت چهار بار راس ساعت دوازده زنگ زد، همه چیز را متوقف میکردم. ساعت، به وقت عاشقی می ایستاد. در نقطه ی پایان انتظارها. چهار بار به میمنت میلاد صاحب خانه می نواخت و بعد از آن تنها صدای نقاره ها بود و جلوه گری بی رنگ ستاره ها که در میان ریسه های نور، رنگ می بازند. ساعت می ایستاد. در نقطه ی پایان تمام چشم انتظاری ها. در بهشتی ترین نقطه ی این خاک. به میمنت حاجتروایی تمام این اشک ها. میدانم... هیچگاه خادم ساعت ها نخواهم بود اما دلم را به وقت این آستان کوک میکنم. هر جا که باشم. به وقت عاشقی....
نویسنده: آزاده چشمه سنگی
 

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود