شنبه ۱۳۹۸/۰۴/۱۵

این همه گل در آستان و آستینت

پلان یک:
از همان اول عقد به او گفتم که اگر همه چیز دست به دست هم داد و قرار شد ما تا ابد برای هم باشیم، دوست دارم جشن عروسیمان روز تولد اما رضا باشد. گفتم خیال نکن آشنایی، وصلت و افتادن مهرمان به دل همدیگر الکی است ها. تمام این ها لطف امام رضاست. بعد هم برایش اعتراف کردم هرروز بعد از دانشگاه یک راست سوار مترو میشدم و می آمدم حرم تا برای عاقبت به خیر شدن این رابطه دعا کنم. خندید و سر به سرم گذاشت که «باید هم دعا کنی! دیگر شوهر به این خوبی هیچ جا گیرت نمیومد!»
پلان دو:
همه چیز روی دور تند افتاد. خانواده ها به یک باره راضی شدند. روزها تند تند پیش می رفت. مهمان ها را دعوت کردیم. و همان شد که میخواستم. بهترین روز زندگی ام مصادف شد با تولد نجات دهنده ام. روز میلاد امام رضا.
پلان سه:
باران آنقدر می‌بارید که هرکسی مرا می دید، میگفت: «از بس ته دیگ دوست داشتی اینقدر روز عروسیت بارون میادا!» همه چیز مهیا شده بود. رویای کودکی ام به حقیقت پیوسته بود: عروس شده بودم. رویای جوانی ام جان گرفته بود: همسر و همراه کسی شده بودم که دوستش داشتم و میدانستم خوشبختم میکند. 
سالنی که برای مراسم گرفته بودیم بیرون از شهر بود. سجاد خدای بی احتیاطی در رانندگی ست. در آن باران ویراژ میداد و به من که میگفتم احتیاط کن توجه نمیکرد. زندگی را گذاشته بود روی دور تند. در همان حال ماشین دیگری با هزار سرعت پیچید جلوی ما. دیگر هیچ چیز نفهمیدم. فقط یادم می آید که ماشین مان چندین دور، وسط جاده به دور خودش پیچید و من از شدت شوکه شدن هیچ کاری نمیتوانستم بکنم. وقتی ماشین ایستاد مدت زیادی طول کشید تا به خودم بیایم. سجاد فریاد میکشید و حالم را میپرسید. شوکه تر از آن بودم که جوابش را بدهم. شاید هم بیشتر عصبانی بودم تا شوکه. نمیدانم. فقط میدانم از شدت فشاری که رویم بود دسته گلم را آنقدر در دستانم فشار داده بودم که هیچ اثری از گل‌هایش نبود. از وسط جاده تا وقتی که به تالار برسیم سجاد سعی میکرد آرامم کند. وقتی به در تالار رسیدیم، قبل از اینکه داخل شویم گفت: «بیا یه شرطی بذاریم باهم. به شکرانه‌ی اینکه امروز هیچ خسارتی جز دسته گل تو ندادیم، 10 سال پشت سر هم توی چنین روزی یه هزینه‌ای رو به نیت گل ارایی صحن‌و‌سرای حرم بدیم به دفتر نذوراتی که توی صحن انقلابه. موافقی؟» پیشنهادش آبی بود روی آتش دلم. موافقت کردم و با نفس عمیق از ماشین پیدا شدیم.
پلان آخر:
امسال سال اولی‌ست که وقتی در حرم راه می‌روم و تمام گل‌های دور تا دور صحن‌ها را می‌بینم حس می‌کنم تمام این گل‌آرایی‌ها کار خودم است. انگار جشن تولد عزیزترینم مصادف شده با بهترین روز زندگی‌ام. انگار تمام این گل‌ها را خودم خریده ام و سرتاسر حرم زده ام تا به همه اعلام کنم: امروز شیرین ترین روز از 365 روز سال است. 
عطیه میرزاامیری
 

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود