دوشنبه ۱۳۹۸/۰۴/۱۷

من نه خود می روم،او مرا میکشد....

بچه که بودم، مثل خیلی بچه های حرم رفته ی دیگر، دست کم برای یک بار هم که شده، تجربه ی گم شدن را داشته ام. تجربه ی چشم باز کردن و مواجهه با گردباد آدمها. سر را که بلند میکردم، کلی زن و مرد می دیدم، قدبلندتر از تنهایی ام. مثل یک خواب بد که هرقدر فریاد میزنی، کسی صدایت را نمی شنود. حرم میشد بزرگترین سازه ی سنگی دنیا که با رها شدن دستم از دست مادر، درب های آهنی اش به روی رهایی ام بسته میشد. همینقدر وحشتناک....
چه میشود که همین من، سالهای سال بعدتر، وقتی در گردباد حوادث روزگار سر بلند میکنم و مشکلات، قدبلندتر از تنهایی ام میشوند، یک آن خودم را میان این صحن و سرا پیدا میکنم...
بزرگ شده ام و مثل هر آدم بزرگ حرم رفته ای، دست کم برای یک بار هم که شده، بی هوا سر از حرم در آورده ام. عین کاهی که کهربای حرم او را به خود کشیده باشد. در دلبرانه ترین شبهایش. در چراغانی ترین حال و هوایش. درست در همان شبی که زمین و زمان به چشمم تیره و تار آمده و گویی پشت هر دری دیوار کشیده اند. چه کسی میداند چند نفر امشب، حال مرا داشته اند. همینقدر مستاصل و همیتقدر پناهجو... بعد چشم باز کرده باشند ببینند در امن ترین خانه ی این شهرند. عینهو دستهای مادر در بچگی....

من نه خود میروم، او مرا می کشد
کاه سرگشته را کهربا می کشد

نویسنده: آزاده چشمه سنگی

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود