سه شنبه ۱۳۹۸/۰۴/۱۸

نقش تو حک شده بر جان است

اولین اثرات فراموشی آقاجان را وقتی دیدیم که نمازهایش را یا نمیخواند یا دوباره  وچندباره میخواند. اوایل جدی نمیگرفتیم. شاید هم نمیخواستیم باور کنیم فراموشی بیخ گوش ماست. مرضی ست که شبیه نیش عقرب یک باره و بدون اینکه خودت بفهمی در جانت فرو میرود و تا بیایی به خودت بجنبی، از پا در آمده ای. خودمان را این طور قانع میکردیم که  ما جوان ها هم گاهی فراموش میکنیم، دیگر اینقدر بزرگنمایی و نگرانی ندارد که. اما رفته رفته اوضاع بدتر شد. لکه ی فراموشی بزرگ و بزرگتر میشد. تا اینکه کم کم مُهر آلزایمر روی پیشانی آقاجان زده شد. یک بار مسیر مسجد به خانه را اشتباه رفته بود. در سرمای زمستان افتاده بودم دنبالش و گوشه ی یک کوچه ی ناشناس، در حالی که از سرما میلرزید، پیدایش کردم. از آن به بعد شیفت های مراقبتش شروع شد. هر چند روز یک بار، باید یکی از بچه هایش تمام روز کنارش می بود تا آلزایمر کار دستش ندهد. من هم داوطلب شدم که بعضی از روزها از او مراقبت کنم. گفتم به عوض تمام وقت هایی که برایمان شاهنامه میخواند و به ما حال خوب میداد، من هم عصای این روزهایش باشم. روزهایی که نوبت من بود تا از او مراقبت کنم، شاهنامه را باز میکردم و برایش میخواندم. آلبوم های عکس را می آوردم و یکی یکی آدم های توی عکس را نشانش میدادم. آقاجانی که اکثر شاهنامه را از بر بود، حالا در مقابل خواندن من کلافه میشد. وقتی آدم های توی عکس را میدید، انگار گوشه ی خیابانی نشسته بود و آدم های غریبه را میدید. بی تفاوت و بدون هیج حسی در صورتش. حتی پسر شهیدش را هم به یاد نمی آورد.

از آن روزی میترسیدم که کم کم خودش را هم به خاطر نیاورد. دور خودش یک زنجیر بکشد و با آدم درون قفس بیگانگی کند. یک لایه ی خاکی، دور مغز آقاجان را گرفته بود. نمازهای سروقتش تبدیل شد به ذکرهایی که با آن بیگانه بود و کم کم از یاد برده شد. آقاجان شبیه یک لوح سفید شده بود. شبیه بچه ی تازه متولد شده که هیچ چیزی درون ذهن و حافظه اش نقش نبسته.

چمدانم را بسته بودم و میخواستم طبق قرار هر ساله ام برای تولد امام رضا مشهد باشم. لحظه ی آخر دلم را به دریا زدم و قبل از رفتن به فرودگاه به خانه ی آقاجان رفتم. میدانستم برایش فرقی ندارد که با او خداحافظی کنم یا نه. وقتی عزیز را به خاطر نمی آورد، چرا باید انتظار داشته باشم، امام رضا و مشهد را به یاد داشته باشد؟! دستش را در دستم گرفتم و سرم را نزدیک سرش بردم. بوسیدمش و گفتم:« آقاجان دارم میرم مشهد.» چشمان بی فروغش برقی زد. نگاهم کرد و لبخند زد. انگار جانی دوباره گرفته باشد. دستم را سفت تر گرفت و کنار گوشم گفت: «سلام مرا به امام رضا برسان.»

نویسنده: عطیه میرزاامیری

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود