۱۳۹۸/۱۰/۱۹ پنجشنبه

یک روز معتدل پاییزی، از آن‌روزهایی که برای احتیاط کاپشنی هم بر می‌داری، چون خبر نمی‌کند و ممکن است آفتاب ملایمِ پاییزی، جایش را به ابرهای بارانی بدهد.
اما اینجا و در این نقطه، آفتاب و باران توأمان هستند، آفتاب مهر او و باران ارادت زائرانش.
به تعداد آدم‌هایی که اینجا می‌آیند خواهش و تمناست و به تعداد تمام آنها آغوش مهر.
به آن پیرمرد با کاپشن سبز نظامی نگاه می‌کنم  که دستان به هم چسبیده‌اش را با چه خلوصی به نشانه خواهش بالا آورده است یا آن زن میانسال که بغض تمام وجودش را گرفته است، آن مرد روی ویلچر که سکوت کرده است و یا آن...
چه فرقی می‌کند؟!
اینکه از کدام شهر یا روستا آمده است، زن است یا مرد، شغلش چیست، تحصیلاتش، سنش و با چه هدف و بهانه‌ای...
اینجا کسی اینها را از او نمی‌خواهد و نمی‌پرسد.
اما من مانده‌ام مبهوت این دریای یک‌رنگی...
یکی، شاید همان پیرمرد می‌گوید: «محبوب رضاست هر که دل‌ريش‌تر است»
دیگری، شاید آن زن میانسال می‌گوید: «از کعبه صفــای اين حرم بيش‌تر است»
مرد روی ویلچر شاید میان سکوتش می‌گوید: «اينـــجاسـت طبيبــــی که ندارد نوبــــت»
و آن زائر دیگر «هر دل که شکسته‌تر بود، پيش‌تر است»


عکس: محمد صفرپور
 

مولف/نویسنده/عکاس :
افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود

Image CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید