سه شنبه ۱۳۹۸/۱۱/۰۱

چله‎ های بعد از تو

بدون تو عکس گرفتنم نمی‌آید اما قول داده بودم که  از همه جای حرم آقا برایت عکس بگیرم. دلم می‌خواست با تو حرف بزنم اما علی گوشیِ خانه را برداشت و گفت حسابی سرت شلوغ است، همیشه با تو اینجا می‌آمدم حالا امشب، آن‌هم شبی به بلندای یک سال تنها هستم و تو برای تازه‌عروسمان مجبور به ماندن شدی، اما قول می‌دهم سال بعد با هم شب یلدا در حرم آقا باشیم. اصلاً به علی و نرگس هم می‌گوییم با ما بیایند، راستش را بخواهی و به دلت نیاید امشب حسابی به من چسبید، به یاد قدیم‌ها افتادم که شب چله یک خروار برف می‌آمد و من و تو زودتر از همۀ خواهر و برادرهایت به خانه آقاجان می‌رفتیم، من که از کودکی پدری نداشتم و آقاجان برایم تمام دنیا بود، وقتی زیر آتش گرم کرسی پاهایمان جان می‌گرفت و آقاجان دست‌هایش را کنار گوشش می‌گذاشت و آواز سر می‌داد را هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم، هندوانه‌ای که شیرینی‌اش  هنوز زیر زبانم است، از آن سال‌ها خیلی می‌گذرد اما هنوز صدای خنده‌هایمان در آن خانه کاهگلی و بوی تخمه‌های تف دادۀ مادرت با گلپر توی سرم می‌پیچد.

 از قولی که به پدرت دادم پانزده سال می‌گذرد اما حسرتش به دلم مانده که چرا عمرش به یلدای سال بعد قد نداد تا او را به آرزویش برسانم. دلم می‌خواهد در حرم آقا فریاد بزنم که به‌ اندازه تمام پانزده سالی که نبودی دل‌تنگ حضورت در حرم آقا هستم، چله امسالت هم مبارک باشد آقاجان.

 

عکاس: احمد حسنی

مولف/نویسنده/عکاس

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود