چهارشنبه ۱۳۹۸/۱۲/۰۷

حکایت دل گل‌بانو

به گمانمان همه را می‌شناسیم، اما گذر زمان این اشتباه فاحش را به رخ ما خواهد کشید و نصف بیشتر حقیقتِ آدم‌هایی که فکر می‌کردیم، آنها را بلدیم، کنج دیوار خیالمان، پتوپیچ، مخفی باقی می‌ماند. شاید گاهی از سر کنجکاوی و یا نگرانی گوشه پتو را باز کنیم و به گل‌سرخی که با دست‌های عاشقانۀ صاحبِ آن، به پتو سنجاق شده، نگاهی بیندازیم و در سرمان هزاران اما و اگر پیچ‌وتاب بخورد، اما مطمئناً چیزی که از یک گل سرخ برداشت می‌کنیم زوایای مختلفی از عشق است و اصلاً به این فکر نمی‌کنیم که حکایت‌هایی از درد و بی‌وفایی در لابه‌لای گلبرگهای سرخ آن بیداد می‌کند، مانند حکایت دل گل‌بانو که به هر چیز تکیه می‌داد، در جا می‌گندید، پچ‌پچ‌های پشت سر گل‌بانو خبر از بی‌وفایی دلِ او را می‌دادند، همه مردان و زنان آبادی وقتی برای رفتن به کربلا آماده می‌شدند و دعاگوی خیّرِ ناشناسی بودند که خرج سفر آنها را هشت‌سال است که می‌دهد در دلشان به گل‌بانو طعنه می‌زدند که با این‌همه مال و اموال اگر لایق کربلا نیست، لااقل گوشه‌ای از هزینه‌های سفر دلباختگان سیدالشهدای آبادی را که دستشان تنگ است بدهد، حکایت دل گل‌بانو را فقط پنجره فولاد می‌داند و بس. همان هشت سال پیش که نذر کرد تمام دار و ندارش را وقف زائران کربلا کند. حالا هشت سال است که گل‌بانو، بی‌بی خاتون همسایه دیواربه‌دیوارشان را که از دار دنیا، فقط و فقط گل‌بانو را می‌شناسد، ایام اربعین، به زیارت آقا می‌آورد، تا او یک دل سیر زیارت کند.

هر زمان که قدم‌هایش برای پیاده‌روی اربعین گِز گِز می‎کنند، به یاد بی‌کسیِ بی‌بی‌خاتون و زانوهای بی‌رمقش که می‌افتد، لبخندی به بلندای آفتاب می‌زند و مطمئن است که کبوتران جَلد حرمِ امام رئوف سلام و دل‌تنگی او را از کنج پنجره فولاد برمی‌دارند و مردم آبادی هنوز به کربلا نرسیده، به گوش سیدالشهدا«ع» می‌رسانند.

 

عکاس: حمید فرش بافن به پتو

 

مولف/نویسنده/عکاس

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود