۱۳۹۸/۱۲/۲۱ چهارشنبه

غلامرضا سپرده بود که در مسافرخانه بمانند تا خودش بیاید و ببردشان زیارت، وگرنه در این کوچه‌های باریک و یا میان این شلوغی ماشین‌ها گم می‌شوند. هرچه بی‌بی‌بیگم با تسبیح  سبزش صلوات فرستاده بود و هر چه حاج موسی از پشت پنجره آدم‌ها را نگاه کرده بود، دقایق گذشته بودند و غلامرضا نیامده بود. آخرش حاج موسی پنجره را بسته بود و عقربه‌های ساعت را نشان بی‌بی داده بود و گفته بود: فقط نیم ساعت تا اذان مانده، می‌ترسم او نیاید و از نماز حرم بمانیم! بعد گفته بود حرم را همه می‌شناسند، پرسان‌پرسان می‌رویم و پیدا می‌کنیم.
آمده بودند پایین و مسافرخانه‌چی روی کاغذی کروکی رسیدن از آنجا تا حرم را کشیده بود و داده بود دستشان.  چند کوچۀ باریک را رفته بودند اما تهش بن‌بست بود و دوباره برگشته بودند. عاقبت چشم حاج موسی افتاده بود به یک دیوار سیمانی که رویش به رنگ سیاه نوشته بودند «حرم» و به یک فلش هم زیرش به سمتی کشیده بودند.

در راه، بی‌بی پا دردش شدت پیدا کرده بود اما چیزی نگفته بود. حاج موسی دل‌آشوب  فقط زیر لب ذکر گفته بود و عاقبت به فضای باز یک پارکینگ رسیده بودند، به نرده‌ها تکیه کرده بودند. حاج موسی گفته بود کاش می‌ماندیم توی مسافرخانه و تو با این پادردت اذیت نمی‌شدی...  اما بی‌بی وسط حرف حاج موسی خندیده بود و به سمت چپ اشاره کرده  بود. حاجی رد نگاه بی‌بی را دنبال کرده بود که ختم شده بود به گنبد و گلدسته‌های حرم.
 

عکس: مسعود حاتمی
عکس‌نوشت: حمید سبحانی

مولف/نویسنده/عکاس :
افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود

Image CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید