پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۱/۲۹

آن روز بارانی

از بابابزرگ فقط یک تصویر پررنگ خاطرم هست. دوچرخه ی کهنه سبزرنگی که برای این طرف و آن طرف رفتن هایش هیچوقت کم نمی آورد. از خرید میوه و تره بار و کلی تنقلات خوشمزه گرفته تا سرکشی به خانه ی ما و دیگران. صبح به صبح، وقتی صبحانه ی مفصلش را تمام میکرد، بی آنکه لازم باشد بپرسیم کجا میرود، یکراست رکاب میزد تا حرم. این را همه میدانستند. یک برنامه ی پیش فرض ِ از قبل تعریف شده بود. چه برف ببارد چه باران. چه گرما باشد چه سرما. هر بار میرفت حرم، می پرسید کسی دلش دوچرخه سواری نمیخواهد؟ شانس اگر یار بود و آنجا بودیم، دست به دامن مادر میشدیم که اجازه بگیریم. آخرش هم وقتی بابابزرگ داشت دکمه آخر پیراهنش را میبست با یک گوشه چشمی به مادر، همه چیز حل و فصل میشد. میپردیم ترک دوچرخه و به شوق بستنی های بعد از زیارت، تمام مسیر پر دست انداز خانه تا حرم را تاب می آوردم. پدر بزرگ بود و قولش. حتی اگر باران میبارید و هوا سرد بود، وعده ی بستنی نوه ها، ملغی نمیشد. حتی همان روزی که از تمام سنگ های حرم آب میچکید و دوتایی دستش را سفت چسبیده بودیم تا زمین نخوریم. بعد با پلاستیک کفش ها ، برایمان کلاه ساخت و گفت یادم باشد دو تا پلاستیک بیاوریم بجای اینها بگذاریم. حق الناس است. مدیونی دارد. قول دادم یادآوری کنم. زمستان های بعد آمد و رفت. بستنی های بعد از حرم دیگر به دهانم مزه نداد. دوچرخه بابابزرگ گوشه حیاط خاک خورد و من یک روز که باز باران از تمام سنگهای حرم میچکید، پدر بزرگی را دیدم که با پلاستیک کلاه ساخته بود. داشت میرفت یا برمیگشت، نمیدانم. اما مطمئنم هر پدربزرگی رسم خودش را دارد. شاید داشت میرفت برای نوه ها دونات بگیرد، شاید بستنی. اما کاش نوه ها یادشان بماند به پدربزرگ یادآوری کنند... روزی میرسد که آدم دلش میگیرد. و بعد بی آنکه کسی سوار دوچرخه اش کند، بی آنکه کسی وعده ی بستنی بدهد، ناخودآگاه کشیده میشود سمت حرم. اینها میراث پدرها و پدربزرگ هاست. ما همه کبوترهای دست آموزی هستیم که دیگر وعده ها ما را به مرکز ثقل این خاک نمی کشاند الا عشق.... 


آزاده چشمه سنگی

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود