پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۲/۰۵

دلتنگی های پنهانی

لبخند میزد. این سلاح اول و آخرش بود. وقتی نگران بود، وقتی غمگین بود، وقتی شاد بود، وقتی تنها بود، لبخند میزد. نمیخواست کسی ترحمی کرده باشد. همین دیروزی ها بود. عصرهای جمعه را پا به پای حاج آقا آسه آسه میامدند حرم. همیشه یک قدم قبل از حاج اقا بود که اگر پایش سست شد هوایش را داشته باشد. وقتی میرسیدند بی معطلی میرفت یک صندلی کوچک تاشو میگذاشت برایش. مینشست بلندبلند زیارت امین الله میخواند. کفشهایش را خودش جفت میکرد میگذاشت کناری. نمیخواست آب در دل مردش تکان بخورد. خیال نمیکرد روزی از روزها که دور نبود، دست تنها باید دستگیره ی ماشین برقی ها را بگیرد و یاعلی گویان برود بنشیند کناری. و باز لبخند بزند. لبخند بزند تا کسی نفهمد دلش یک دنیا تنگ است. تنگ زیارت های دونفره، امین الله خواندن های بلند، پاهای خستگی ناپذیر...

 
آزاده چشمه سنگی

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود