دوشنبه ۱۳۹۸/۰۲/۰۹

قرار آشتی

چند روز بعد از تولد سی و سه سالگی‌ام بود که فهمیدم باید نگرانت شوم. کبودی‌های بی دلیل تنت، خون دماغ شدن‌های ناگهانی، بی‌اشتهایی‌ات به غذا و تمام این علائم، حفره‌ای در دلم ایجاد می‌کرد که نمی‌خواستم باورش کنم. وقتی بچه‌ی بزرگت تازه بلد شده بود «بابا» بنویسد و دختر کوچک‌ترت با لهجه‌ای کودکانه برایت شعر می‌خواند و لبخند روی لبت می‌نشاند، به خودم تشر می‌زدم که « چیزی نیست زن! خیال برت داشته. انگار نمی‎خواهی باور کنی خوشبختی!»، اما  جواب آزمایشات و آن حرف یک کلمه‌ای دکتر، آب چرکی بود بر روی دلم که بفهمم نگرانی‌ام بیخود نبوده. سرطان لکه‌ی سیاهی شده بود که شبیه کارتن‌های بچگی‌ تبدیل به غول خشمگین وحشتناکی میشد تا تو را ببلعد.
یادت هست یک روز که تلویزیون حرم را نشان می‌داد، بی‌مقدمه گفتی: «بیا برویم مشهد مرضیه. دلم تنگ شده برای بوی داخل حرم.»؟ بچه‌ها را سپردیم به مادرت و راهی مشهد شدیم. از راه آهن اصفهان لحظه شماری می‌کردم تا به صحن انقلاب برسم و به یاد ماه عسل‌ آن سال‌های دور باهم عهد ببندیم که همدیگر را تنها نگذاریم. زدی زیر عهدت یونس. لااقل می‌گذاشتی یک هفته بگذرد و بعد... .چه چیزی در گوش پنجره فولاد گفته بودی که بی هیچ استخاره ای،  قبولش کرد و اینقدر آرام رفتی... سال‌ها بعد از رفتنت هروقت کسی به من می‌گفت برای قرار دل بی‌قرارم سری به مشهد بزنم، می‌گفتم نه. حق داشتم، یونس. من به امید بهبودی‌ات آن سال پا به آن شهر گذاشتم. امید در دلم کاشتم که شاید این زیارت بهانه‌ی شفای تو باشد. اما همه چیز بعد از آن سفر برایم تمام شد. دیگر فکر کردن به مشهد هم دلم را می‌لرزاند. اسمش را نمی‌خواهم بگذارم قهر ولی دلم دیگر صاف نبود با مشهد و امام مشهدی‌ها. اما بچه‌هایت هم مثل خودت هستند. بفهمند کسی با کسی قهر کرده، بساط آشتی را یواشکی فراهم می‌کنند تا به قول خودشان دنیا جای راحت‌تری شود. می‌بینی چقدر بزرگ شده‌اند؟ آن‌قدر بزرگ که پول جیبی‌هایشان را جمع می‌کنند تا برای سالگرد ازدواج‌مان مرا به مشهد بیاورند تا دیداری تازه کنم. تا آشتی‌ام دهند. تا دوباره به یاد تو بیایم توی همین حرم بایستم، دنبالت بگردم و از بین جمعیت ببینمت که ایستاده‌ای روبرویم و با لبخند نگاهم می‌کنی.

عطیه میرزا‌ امیری

مولف/نویسنده/عکاس

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود