یکشنبه ۱۳۹۸/۰۲/۲۹

فصل مشترک دعاهای بیگم و پیرمحمد

بشیره از اول با تِهنیا و جانعلی فرق می‌کرد، هر زمان پیرمحمد و بیگم ، گرفتاری و یا کمکی لازم داشتند حاضرترین گزینه روی میز بشیره بود. دو فرزند دیگر پیرمحمد در این مواقع یا خودشان را از دسترس خارج یا به قول امروزی‌ها پدر مادر را از کمک‌هایشان تحریم بودند. نگهداری از پیرمحمد و بیگم هم‌زمان باهم دردسرهای خودش را دارد. آن روزها که این دو، جوان بودند، اگر وساطت پیرهای قبیله در کار نبود، پیرمحمد و بیگم هرکدام سوی خودشان می‌رفتند، همین امروز بود که پیرمحمد به بیگم گفت: اگر من را نداشتی چه می‌کردی ناز بیگمم؟ و بیگم هم بی‌معطلی جواب داد: «خوب معلومه پیرمحمد. انقد علاف نمی‌شدم تا مجبور باشم لنگه ظهر به پابوس آقا بروم، از اول بی‌خیال و سرخوش بودی پیرمحمد» و باز طبق معمول حرف‌های بیگم تمام نشده صدای قهقهه خنده پیرمحمد فضای کوچک اتاق مسافرخانه را پر کرد. بالاخره با تمام معطلی‌های پیرمحمد، ساعت یازده ظهر وارد حرم آقا می‌شوند. بشیره دو قدم می‌رود و باز دوباره برمی‌گردد تا پیرمحمد خودش را به آن‌ها برساند. بیگم هنوز به حرم آقا نرسیده، تمام صلوات‌های نذری‌اش را فرستاده و تسبیح قدیمی خود را سر جای همیشگی‌اش روی ویلچر آویزان کرده و دل توی دلش نیست که کی پای ضریح برسد تا سفره دلش را برای امام خوبی‌ها باز کند. پیرمحمد از دم در که وارد حرم آقا شده بی‌مقدمه با آقا حرف می‌زند. دو قدم برمی‌دارد و باز از حرکت می‌ایستد و محو زیبایی صحن و سرای آقا و کبوتران جلد حرمش می‌شود. بشیره سرگردان است نه می‌تواند به پیرمحمد بگوید که کمی به درد دل‌هایش سرعت دهد نه می‌تواند به بیگم بگوید که انقدر برای رفتن پای ضریح بی‌قراری نکند. بشیره تمام دعاهایش را در مسیر آمدن به حرم، از دلش گذرانده، چون مطمئن بوده اینجا که پا بگذارد، باید تمام حواسش، شش دنگ به پیرمحمد و بیگم باشد، ولی دعاهای بیگم و پیرمحمد امروز یک‌فصل مشترک داشت، هردوی آن‌ها قدم‌به‌قدم، ته دلشان، بشیره را دعا می‌کنند از اینکه صبوری می‌کند و بی هیچ گلایه ای، غر زدن‌های آن‌ها را به جان دل می‌خرد.

نویسنده: وحدانه آخوند شریف

 

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود