سه شنبه ۱۳۹۸/۰۳/۰۷

سایه‌روشن‌های یک تصویر بی‌نظیر

سایه‌روشن‌های یک تصویر بی‌نظیر

قرار بود عکس بگیرم، رو به رویش ایستادم، به گنبد طلاییش که بین یک عالمه سیاهی دور و برش می‌درخشید خیره شده بودم، چشم‌هایم، نقشِ بهشت هشتم را از درون یک پنجره هشت‌ضلعی آن‌هم توی دل سفیدترین شب سال در قابِ خسته ذهنم به تصویر می‌کشیدند. پلک نمی‌زدم، مگر وقتی می‌خواستم وضوح سایه‌روشن‌ها را در تصویر ذهنی‌ام مشخص کنم، از این بالا همه‌چیز متفاوت است، آدم‌ها کوچک‌اند و اشک‌هایشان به هنگام الغوث الغوث، اعتراف به گناهان کوچک وبزرگ آن‌ها را در پهنه آسمان فریاد می‌زند. وقت آن رسیده است که من هم‌چشم در هم کشم و گوش‌هایم را به صدای آمدن بال ملائک تیز کنم. گوش به دل آسمان حرم می چسبانم، موج الغوث الغوث در گوشم می‌پیچد، حواسم به صد جا روانه می‌شود، وقتی سرم از شانه‌هایم پایین‌تر می‌افتد، دلم می‌لرزد از روزمرگی‌های بیخود و بی‌جهت بدون ذره ای توجه به او که همه چیز است، مطمئنم که از قهرش بیشتر از جهنم می‌ترسم، نکند دیگر نگاهم نکند و هزار دل‌آشوب دیگر از نخواستن‌ها و دوست نداشته شدن‌ها. نفس عمیقی می‌کشم. ریه‌هایم را از هوای توسل به امام هشتم پر و چشم‌هایم را به گنبد طلایش می‌دوزم و یکدل سیر برای خواسته شدن، اشک‌هایم را پیش‌کش ستارالعیوب بودنش می‌کنم و سایه‌های تصویر هک شده در لایه درهم‌ پیچیده حافظه بلندمدتم را با ندای العفو العفو تمامی آن آدمهای سیاه پوش پاک می‌کنم.

نویسنده : وحدانه آخوند شریف

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود