یکشنبه ۱۳۹۸/۰۳/۲۶

دوباره برگشتن

محمدحسن آدم قهر کردن نبود. آدم بی خبر گذاشتن و رفتن هم نبود. شاید بین دوستانش، همیشه آخرین نفری بود که توی بحث ها شرکت میکرد، اما خونگرم بود. از این آدمهایی نبود که ساکت باشند و مرموز. ساکت بود و محجوب. حواسش به همه چیز بود. از عدد چروک های دور چشم مادرش گرفته تا دکمه ی کنده شدن پیراهن پدرش. حواسش بود وقتی دکتر، داروی جدید می نویسد، برود ببیند معادل ایرانی اش پیدا میشود یا نه. شاید پدرش کمتر زیر بار هزینه هاش، کمر خم کند.

محمدحسن آدم یک باره کندن و غیب شدن نبود. میدانست دل مادرش هزار راه میرود. میدانست موعد شیمی درمانی ها شوخی بردار نیست. میدانست جا زدن کار آدمهای ترسوست. چنین آدمی را چطور میشد یک باره کشاند در اولین اتوبوس های تعاونی لکنته و شبآشب بی خداحافظی تازاند به سمت مشهد. چقدر می توانست پشت تمام حرف نزدن هایش قایم شود که دست آخر فنرش در برود و کبوترانه جلد هوایی شود که انگار ثمرش بیشتر از تمام داروهای شیمی درمانی بود.

محمدحسن آدم سبک سفر کردن بود. یک کیف کمری کرمی داشت که همسفر روزهای روبراهی اش بود. مادرش وقتی دید کیف کمری اش خانه نیست، فهمید محمدحسن دور شده. میدانست اگر کسی بفهمد، مانع رفتنش می شود. دم دستی ترین قرص هایش را چپانده بود در زیپ کیفش. یک دسته کلید و کمی پول. در را بسته بود و صبح روز بعد خودش را در میانه صحن و سرای حرم دیده بود.

محمدحسن آدم فراموشکاری نبود. اما حال خوب حرم، چنان مستش کرده بود که فردا صبح، وقتی برای آخرین بار نمازش را در صحن خواند، یادش رفت کیف کمری همراهش را دوباره بردارد. تمام تنش انگار دانه های کوچک قرص را پس میزد.  دلش میخواست تا شهرشان پابرهنه پرواز کند. مادرش همیشه میگفت اگر چیزی در شهری جاگذاشتی باز هم به آنجا برمیگردی. محمدحسن آدم برگشتن بود. آدم دوباره برگشتن و روبراه شدن....

آزاده چشمه سنگی

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود