یکشنبه ۱۳۹۷/۰۴/۲۴

هیچ‌وقت دست خالی برنمیگردیم...

بار آخری که آمده بودند مشهد، دم رفتنی، مونس سادات با چشمهایی ورم کرده از اشک، همینطور که مقابل مسافرخانه نشسته بود، چشمش افتاد به مغازه لباس فروشی. لباس بچه بود. نا خودآگاه انگار چیزی پاهایش را کشیده باشد، راه افتاد به سمت مغازه و کمی بعد با پتوی آبی کوچک

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود