۱۳۹۵/۰۴/۰۸ سه شنبه
فاطمه می‌خندد و شیرینی خنده‌اش بر جان پدربزرگ می‌نشیند. حال دخترک از لحظه‌ی ورود به مشهد، بهتر از همیشه شده است. دیگر نه نق می‌زند و نه گریه می‌کند. فقط بیصدا می‌خندد و نگاهش با کبوتر سپی
افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود

Image CAPTCHA
کاراکترهای نمایش داده شده در تصویر را وارد کنید