دوشنبه ۱۳۹۶/۰۶/۲۷

عکسنوشت: هجوم آرزوها

از اتوبوس که پیاده می شود،به ساعتش نگاه می کند.هنوز دو ساعت دیگر وقت دارد. سمت حرم روانه می شود.چشمانش به دکه ی تلفن روبه روی حرم می افتد. یه لحظه سرش را سمت گنبد طلا می چرخاند و به آن انفجار نور که کهربای آرزوهاست خیره می شود.لبهایش را محکم روی هم قفل می

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود