چهارشنبه ۱۳۹۸/۰۳/۲۹

با درد صبر کن که دوا میفرستمت

برای سرگشتگی خودم به اینجا پناه آورده بودم. مثل تمام سالهایی که دری روبهرویم، پشت سرم، در خیالم، در تمام زندگیام بسته میشد و پناه میآوردم به گوشهای از دیوار روبروی ضریحت. سرم را تکیه میدادم به آن دیوار و با نگاهم با تو حرف میزدم. انگار این گوشه میعادگاه من و تو باشد. منی که با نگاه حرف میزدم و تویی که با نشانهها جوابم را میدادی. نشانههایی که هربار میگفتند: «با درد صبر کن که دوا میفرستمت». امروز هم آمده بودم پیش تو که بگویم هجده سال است با دردم صبر کردهام. از غریبه و آشنا زخم زبان خوردهام. پیش هر دکتری رفتهام. اما درد، همین دیشبی به استخوانم رسیده بود که بعد از این همه سال زندگی، برای بار اول عباس، اجاق کوریام را به رویم بیآورد. انگار تا قبل از دیشب، نمیدانستم دل شکستن یعنی چه. انگار صاف باید معنی شکستن دل را از کسی میفهمیدم که از عمق وجودم دوستش داشتم. داشتم با چشمان زل زده به دستانی که دور کنگرهها قفل شده بودند اشک میریختم و با همان نگاه میگفتم: «با درد صبر کردهام، اما چرا دوا نمیفرستی؟ حداقل نشانهای بفرست که باز دلم را خوش کنم به این که قرار است گره از این قفل بگشایی.» اشکهایم تبدیل به زمزمه شده بودند: «نکند گم کرده باشیام؟ نکند قرار است تو هم دست رد به سینهام بزنی؟ این امیدی که من به تو دارم را، طفل به مادرش ندارد. مرا لااقل پیش ایمان و امیدم، پیش خودم شرمنده نکن.». از زمین کنده شده بودم که حس کردم چادرم کشیده میشود. سرم را بلند کردم و دیدم دخترکی کنارم ایستاده، چشمهای عسلی کوچک اشکبارش را به من دوخته بود و با لهجهی نیمه فارسی و ترکی میگفتد: «گم شدهام». با ناباوری نگاهش کردم. اشکهایش بیشتر شدند. زیر لب گفتم: «منم همینطور». رو کردم به ضریح. لبخند زدم. دلم آرام شده بود. تو اگر برای همه امام رئوف هستی، برای من امام نشانههایی. دست دخترک را گرفتم. دخترک انگشتانش را محکم مابین انگشتانم قفل کرد. انگار باید بین این همه آدم، من نجاتدهندهی او باشم. انگار امنیت مادرانه را در چشمانم دیده بود. انگار او گم شده بود تا به من مژده دهند که قرار است به زودی پیدا شوم.

 

همین که از در بیرون زدیم تا به دفتر گمشدگان برویم، باران گرفت. این هم امضای نهایی فرستنده، پای برگهی دواهایم.

نویسنده: عطیه میرزا امیری

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود