چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۲۴

عکس نوشت: بغض پنجره

بغضِ پنجره

وقتی حاج احمد وارد خانه شد، توی دست راستش چند برگه کاغذ بود و طوری می خندید که حس کردم هیچوقت خنده اش را ندیده ام. راستش فکر می کنم چند سالی بود که حاج احمد نخندیده بود. انگار چند دیوار توی دلم خراب شده بود. غمی که می دانستم هیچو

افزودن دیدگاه جدید

متن ساده

HTML محدود