آرشیو
عکسنوشت: شفاعت
تاریخ : 1396/3/27 شنبه
تعداد بازديد: -

عکسنوشت: شفاعت


توی سرم پر از گلایه بود. نگاهم به مادرم افتاد که با حسرت به بچه¬های مردم نگاه می کرد. کاش می توانستم دم افطار که می شود لیوان آب را به دست مادر بدهم. با این حسرت خوابم برد. خواب حرم آقا امام رضا(ع) را دیدم. انگار ملائک از آسمان به زمین آمده بودند. از خواب پریدم. نه¬نه لیلا لب حوض نشسته و به ماه خیره بود. خوابم را نصفه نیمه به او فهماندم. چشمان خسته¬اش بارانی شد.آرام گفت: «به پابوس آقا می رویم، همین فردا...» وقتی وارد حرم شدیم، صدای الغوث الغوث در حرم طنین انداز شد. صدای هق هق گریه های نه نه لیلا هم نوا با مناجات در گوشم زمزمه شد. از مظلومیت مولایمان علی(ع) با آقا درددل می کرد. میان گریه هایش از این دو عزیز شفای مرا طلب کرد. دلم لرزید. ناتوانی و مظلومیت من کجا، مظلومیت آقایم علی کجا؟ فاصله ایست از زمین تا بیکران آسمان. نه نه لیلا چادرش را روی سرش کشید تا من گریه هایش را نبینم. کاش او هم حس الان من را داشت. کاش راضی می شد به رضای خالقی که برای همه چیز حکمتی قرار داده است. مادر است دیگر... کاش می دانست پسرش سلامت است، چون افکارم هیچ وقت به راه کج نرفته و خوشبختم؛ چون درست در لحظه ای که می خواستم با ناشکری خدا را برنجانم، امام مهربانم مرا در شب قدر، میهمان خانه-اش کرد و عظمت و بزرگی درد علی را به یادم انداخت. چشمم را سوی ضریح چرخاندم. برای گلایه های دیشبم به خدا استغفار کردم. از آقا می خواهم که برای یک لحظه هم که شده دو زانو بزنم و خاک پای مادرم را ببوسم و بعد سجده شکر به جای آورم که کمی از پرده حجاب حکمت الهی برایم کنار زده شد و مرا با عمق درد و مظلومیت مولایم آشنا کرد.
نویسنده:وحدانه آخوندشریف
 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
تعداد بازديد اين صفحه: 3506