آرشیو
عکسنوشت:  بوی ناب عاشقی
تاریخ : 1396/4/1 پنجشنبه
تعداد بازديد: -

عکسنوشت: بوی ناب عاشقی

قرارمان از اول،از همان کودکی که یتیم شدیم،این بود که در هر شرایطی پشت هم باشیم.از کودکی تا جوانی نگذاشت آب توی دلم تکان بخورد.حالا که برگشته بود...قرارم با خودم این شد که برایش پا باشم،دست باشم،برایش برادر که نه،هم نفس باشم.مهدی پنج سال بیشتر نداشت که محمد برادرم مجروح شد.از همان کودکی خواستم طوری او را با اهل بیت عجین کنم تا بداند مدافع حرم شدن عشق به اهل بیت می خواهد که پدرش نمونه ی یک عاشق واقعی ست.هر روز مهدی را به حرم می بردم.پای پدرش می شدم.دست پدرش می شدم و دستان پرمهرش را می گرفتم و می دویدیم در کوچه های عاشقی رسیدن به معشوق.همیشه دودل بودم که آیا مهدی همان می شود که پدرش می خواهد؟.شب احیا که شد،لباس مشکی اش را برتن کرد.بوسه ای بر پیشانی پدرش زد و خداحافظی کردیم.به حرم رسیدیم.حرم مملو از عاشقانی بود که داغدار مولایشان علی بودند.مراسم احیا که شروع شد.چشمم به مهدی افتاد.وقتی قرآن را بر سرش گذاشت انگار زمینی نبود..دستان کوچکش را بلند کرده بود.آرام اشک می ریخت و به آسمان چشم دوخته بود.بعد از مراسم از او خواهش کردم کمی از حال و هوایش برایم بگوید.او گفت:«آن لحظه که الغوث را می خواندند،از آتش دوزخ چنان وحشت زده بودم که به تمام گناهانم اعتراف کردم.انگار سایه بزرگی خدا طوری در دلم افتاده بود که تمام اعضای بدنم می لرزید.نمیدانم ترس بود یا عشق ولی هرچه بود باعث شد خیلی سبک شوم.وقتی العفو را گفتند دلم آرام گرفت.حس می کردم خدا به من لبخند می زند.وقتی بک یا الله را گفتند از امام زمانم یادم آمد.برای سلامتی و ظهورش یک عالمه دعا کردم ،حتی بیشتر از زمانی که سرنماز برای پدرم دعا می کنم. وقتی بعلی بن موسی را گفتند یادم آمد که همیشه باهم حرم می آییم.که برایم هم عمو بودی ،هم پدرو هم دوست.برایت یک عالمه آرزوی قشنگ کردم.و خیلی خیلی دعا برای کسانی که دوستشان دارم.همین طور که اشک می ریختم او را غرق بوسه کردم.چقدر بوی ناب عاشقی میداد.دیگر دلواپس فردایش نبودم.مطمئن شدم که راهش را پیدا کرده .مطمئن شدم همانی می شود که پدرش می خواهد.
نویسنده:وحدانه آخوندشریف

 
 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
تعداد بازديد اين صفحه: 3489