آرشیو
عکسنوشت: همسفر سفید
تاریخ : 1396/5/6 جمعه
تعداد بازديد: -

عکسنوشت: همسفر سفید

جاده شلوغ بود و بارندگی که از چند ساعت پیش لاینقطع ادامه داشت حرکت را کند تر کرده بود. مجید برای اینکه جاده را  در سیلان قطره ها روی شیشه کمی بخار گرفته بهتر ببنید به سمت روبرو خم شده بود. پخش  ماشین خاموش بود  و تنها صداهایی که شنیده می شد، برخورد قطرات به  ماشین و صدای کشیده شدن برف پاک کن ها روی شیشه بود که چند ساعتی بود با یک ریتم یکنواخت   روی شیشه جلوی ماشین ساییده می شد.
خیاری قلمی را پوست گرفتم و رویش را نمک زدم، مجید داشت با یکدست چشمانش را می مالید. خیار را گرفتم سمتش و گفتم  خسته شدی، بهتر نیست چند دقیقه استراحت کنی ؟
خیار را از دستم گرفت و با یک گاز از وسط نیمش کردو گفت  نه به شب می خوریم. گفتم پس حداقل اجازه بده من بنشینم  و تو ساعتی را استراحت  کن و بعد دوباره بشین
سکوت کرد، حس کردم از پیشنهادم بدش نیامدهاست.  دوباره اصرار کردم که ساعتی را  بگذارد من رانندگی کنم.  کمی جلوتر  آرام کشید کنار جاده و ایستاد، درب ماشین را که باز کردم انگار زیر دوش حمام ایستاده بودم. به سرعت جایمان را عوض کردیم.  کمربند را که بستم توی دلم گفتم یا امام غریب هوامو داشته باش.
هنوز چند لحظه ای نگذشته بود مجید  همانظور که سرش را به صندلی تکیه داده بود خوابش برد. من هم با ریتم باران و صدای برف پاک کن به جاده خیسِ گویی بی انتهای مقابلم  خیره شدم و آرام می راندم.
  چند دقیقه بعد  انگارشی ء سفیدی  وسط جاده تکان می خورد؛ کمی جلوتر نگه داشتم، شیشه سمت خودم را دادم  پایین و با گوشه شالم آینه بغل خیس و بخار گرفته را پاک کردم. پرنده یا حیوانی کوچک داشت تکان می خورد. پیاده شدم و رفتم به سمتش.
 وقتی برگشتم مجید هنوز خواب بود، میهمان ناخوانده را با چادرم خشک کردم. سبد خوراکی ها را خالی کردم روی صندلی عقب و آرام گذاشتمش توی آن . دوباره به مسیر ادامه دادم. بارش قطع شده بود. مجید بیدار شد و پرسید چند دقیقه است خوابیدم؟ گفتم بگو چند ساعت!  خواب بودی یه مسافر سوار کردم که با ما مقصدش یکی است.
مجید که هنوز گیج بود با تعجب و به سرعت برگشت به سمت عقب ماشین. کبوتر سفید خسته گوشه سبد خواب بود.

عکس : مهران میرزایی
عکس نوشت: حمید سبحانی
 
 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
تعداد بازديد اين صفحه: 3654