آرشیو
هیچ‌وقت دست خالی برنمیگردیم...
تاریخ : 1397/4/24 يكشنبه
تعداد بازديد: -

هیچ‌وقت دست خالی برنمیگردیم...

بار آخری که آمده بودند مشهد، دم رفتنی، مونس سادات با چشمهایی ورم کرده از اشک، همینطور که مقابل مسافرخانه نشسته بود، چشمش افتاد به مغازه لباس فروشی. لباس بچه بود. نا خودآگاه انگار چیزی پاهایش را کشیده باشد، راه افتاد به سمت مغازه و کمی بعد با پتوی آبی کوچکی برگشت.
همین طور که بغض راه صدایش را تنگ کرده بود گفت دلم روشنه. دست خالی برنمیگردیم. توی راه برگشت، کنار مغازه ای از مغازه های بین راهی، این بار پای موسی بود که بی اراده کشیده میشد سمت دست فروشی که چاقو و قیچی و این دست چیزها میفروخت. راه افتاد سمت دست فروش و کمی بعد با چاقویی در دست، برگشت. توی شهرشان رسم بود بچه که بدنیا بیاید، اگر دختر بود بند ناف را با قیچی می برند که بعدها کدبانوگری کند. اگر پسر بود با چاقو می برند که مردشکار شود. مونس سادات که چشمش به چاقو افتاد، بین بغض و لبخند یک بار دیگر گفت دلم روشنه.
حالا یک سالی از آخرین سفر گذشته. دم رفتن است. مونس سادات بچه را با همان پتوی آبی گذاشته توی بغل موسی. رفته از سقاخانه، آب بیاورد برای خوردن. اصرار اصرار که باید اولین باری که عبدالرضا آب میخورد با کاسه ی چهل کلید باشد. همان کاسه ای که به رسم مردم شهرشان، اولین بار بچه را با آن می‌شورند. که چهل نام از نام‌های خدا رویش نوشته شده. موسی همینطور که نگاهش به مونس خیره مانده، عبدالرضا را روی دستهاش جابجا می‌کند. یاد حرف مونس سادات افتاده. دست خالی برنمی‌گردیم. هیچ‌وقت دست خالی برنمیگردیم....

آزاده چشمه سنگی
 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
تعداد بازديد اين صفحه: 909