بیشتر
میهمانی هشتم!
تاریخ : 1395/2/26 يكشنبه
تعداد بازديد: -

میهمانی هشتم!

 پروازشان که به زمین می‌نشیند، همین‌که از پله‌های هواپیما پایین می‌آیند، می‌شود ناباوری را توی صورت‌شان خواند. هنوز باورشان نیست که پایشان را روی بال ملائک مشهدالرضا گذاشته‌اند. نه این‌که تا به حال مشهد نیامده باشند، نه. اما دعوت این‌طور برایشان غیرمترقبه است. این‌که خود امام رضا (ع) کارت دعوت برایشان فرستاده باشد، شگفت‌زده‌شان کرده است. زوج جوان یزدی و بعد هم زوج جوان بختیاری. می‌آیند مشهد. از پله‌های هواپیما پایین می‌آیند. این آغاز سفر عشق است. سفری که از ارسال یک کارت دعوت عروسی برای آستان مقدس خورشید هشتم، ماجرایش آغاز شد...

8 ماهگی عاشقی در جوار امام هشتم
چند ماه پیش بود. قبل از عروسی‌شان. به پیشنهاد همسرش، حسین آقا کارت دعوت عروسی‌شان را برای امام هشتم (ع) و خواهر گرامی‌شان پست کرد. اول‌اش خنده‌شان گرفت. خودشان نه. اطرافیان‌شان. چه کسی باورش می‌شد امام هشتم درست در 8 ماهگی عاشقی‌شان آن‌ها را به آستانش دعوت کند. کارت عروسی به واحد ارتباطات مردمی اداره کل روابط عمومی آستان قدس که می‌رسد، مسئولان تصمیم می‌گیرند این زوج جوان را به مشهد دعوت کنند. دعوتی که نه به دست آن‌ها بالاخره به دست امام هشتم صورت گرفت. قسمت که می‌گویند دقیقا همین است. همین است که بعد از 8 ماه از زندگی مشترک امام رضا (ع) به بهانه کارت دعوت عروسی‌تان، دعوتتان کند به آستانش.










روز اول؛ فرودگاه، هتل، سفری نو
زوج جوان از فرودگاه بیرون می‌آیند و سوار ماشین می‌شود. اتومبیلی که از طرف آستان حضرت به استقبال‌شان رفته است. همین که رسولی و همسرش می‌نشینند توی ماشین می‌گوید: «هنوز باورمان نمی‌شود.» تمام طول راه در گوشی با همسرش چیزی را نجوا می‌کند. همین که چشم‌شان به گنبد می‌افتد، خیال‌شان واقعیت می‌یابد. اشک می‌نشیند توی صورتشان. اتومبیل جلوی در هتل متوقف می‌شود. زوج جوان قرار است استراحت کنند و بعد مهیا رفتن به حرم...
 






همیشه از حرمت بوی سیب می آید
پایشان می‌رسد به بهشت. آقا می‌گوید: «جنس این حرم یک جور دیگر است...» و همسرش اضافه می‌کند: «حالا که آقا دعوتمان کرده است، حرم برایمان رنگ و بویی دیگر دارد. زیاد مشهد آمده ام اما این‌بار گویی دعوت آقا سبب شده این سفر بیشتر به جانمان بنشیند.» توی حرم که قدم می‌زنند، دلشان کف دست‌شان است. صحن کوثر را می‌گذرانند، می‌روند توی آزادی و حالا نوبت انقلاب است. توی دلشان انقلابی می‌شود. همین که چشم‌شان به گنبد طلای آقا می‌افتد. این‌جا از همیشه به آقا نزدیک‌ترند. همراه، برایشان توضیحات پیرامون حرم می‌دهد...



دارالحجه، موزه و غذای حضرتی
می‌روند توی دارالحجه. چشم‌شان پر می‌شود از آیینه کاری‌های بی‌نظیر دارالحجه. انگار روی هوا هستند. انگار توی آسمان‌ها سیر می‌کنند. می‌نشینیم یک گوشه توی دارالحجه. از آن‌ها می‌پرسم از آقا چه می‌خواهید. می‌گویند عاقبت به خیری. می‌گویند همین که آقا دعوت‌مان کرد یعنی حواسش به زندگی‌مان هست. یعنی هوامان را دارد. به موزه حرم می‌روند. تفریح می‌کنند. موزه می‌بینند و ظهر هم میهمان مهمانسرای حضرت هستند. می‌روند تا به قول خودشان «غذا حضرتی» بخورند.

حالا حرم برایمان خاطره می‌شود
زوج جوان زیارت‌شان تمام می‌شود. می‌روند سمت هتل. زیارت این‌ بار برای شان از هر بار خاطره انگیزتر می‌شود. این بار آن ها دعوتی آقا بوده اند. آقای رسولی می گوید: «این سفر برای مان از هر سفری خاطره انگیزتر بود. سفری که میهمان آقا باشی عالی است.» می روند از حرم به یزد. به شهرشان. دیارشان. می روند تا زندگی مشترک شان را از نو آغاز کنند اما دلشان در حرم می ماند. می می ماند توی صحن انقلاب. می ماند رو به روی سقاخانه. می ماند روی گنبد. کنار کبوتران امام رضا (ع). دلشان توی حرم می ماند...

متن: مرتضی اخوان
عکس: محمد مهدی دارا، محمدجواد مشهدی


 
امتیاز دهی
 
 

نظر شما
نام
پست الكترونيک
وب سایت
نظر
تعداد بازديد اين صفحه: 3006